تبليغاتX
وهرچه بیشتر دانستم یقین به ندانستن آوردم

وهرچه بیشتر دانستم یقین به ندانستن آوردم

کامران گلزاده :دانسته یا ندانسته......؟

 شوق  ديدار ، زير بارون  با  دستاي گره خورده

طرح سرخ دو تا قلب ، رو ي   ديوار  ترك خورده

من  وتو، تو امتداد كوچه اي خيس وهوائي نم دار

بوسه هاي گرم  وممتد، روي گونه هاي سرخ  وتبدار

شامه از عطر رز و ياس و اقاقي مدهوش

كوله بار ي از ترانه هاي ماندگار و شيرين بر دوش

لذت  خواندن  يك ترانه با تو، از عمق وجود 

در تمناي درازاي نگاه تو نشستن به سجود

مستم از وسوسه چرخش گيسوي تَر و بوي بهار

سرمه ناب و نماي رخ چون ياس نگار

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:9 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

تنهايي رو دوست دارم،

وقتي كه تنها ميمونم ، حس بودنت مياد من رو به رويا ميبره

چشامو ميبندمو باز خودمو،توي يك مسير سر سبز ميون جنگلي زيبا ميبينم

روبروم تو و نگاهت ، گرمي ي دست و يه آغوش، موهاي افشون در باد،

بهترين منظره از خلقت زيباي خدا

وسعت خواستن از دل، گريه هاي از سر شوق ،در تلاقي دو احساس

بوي ياس و رز وحشي، اطلسي ها و اقاقي ،تنش ناب نسيم،

توي ازدحام ِ عطرو رنگِ گلهاي قشنگِ جنگلي

روي شاخه درختي پُرهِ از شكوفهْ سيب

با يه ساز چوبيو يه حس زيبا و دل انگيز،از ميون شعر سهراب

با كشيدن يه ناخن روي سيم زير گيتار، هم صدا با تو و چشمات ميخونم:

"تا تو هستي زندگي بايد كرد "              " تا تو هستي ....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:7 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

به جادوي دو چشما ن فريبايت گرفتارم                      

به حرفهايي به جز يادت مرا اين دم، نيازارم

اگر چون نوح بياسايم به اين يلدائي عمرم                        

به تكرار نفسهايم تو را خواهم تو را جويم

چه رغبت بار و سنگين است  فضاي زندگي بي تو        

  چه زيبا لحظه ايست يكدم  تنفس در هواي تو

به مستي تا به صبح از تو ، قلم از رنگ چشم تو       

  نوشتم  روي دلتنگي ،نفس از تو ست قفس از تو

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:56 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

سرفراز ازتب پر باري خويش

سالها گوشه باغ، تك درختي تنها، پرم از ميوه سيب

ديدم از دورادور  پسري را كه به صد دلهره نزديكم شد

كفش از پاي در آورد دو دوست ، برتنم دوخت كه بالا برود و بچيند سيبي

آنطرف تر تنها  دختري ساده پر از دلشوره ، با دو چشمي مغروق تا به منتهاي عشق

پسرك سيبي چيد سيبي از سرخ ترين سيبها هديه اش داد به لرزاني دست دخترك

دخترك خنديدو پسرك غرق شعف

و من از بودن  خود غرق غرور

شور شبنم زده از طراوت و سبزي من با زلالي دو احساس ظريف

نقطهء مشتركي ساخت كه در باورمان، بند بند لحظه  رويائي شد

شادي اما به درازا نكشيد و صدائي آشنا خبر از صحت دلشوره دختر ميداد

باغبان بود كه فرياد كنان از پي آن پسرك آمده بود

پسرك در پي كوتاهي ديواري كه بجهد زود به آن سوي باغ

دخترك هم پر ازترس پدر سيب دندان زده را كرد رها

 اين وسط من بودم تك درختي تنها كه به مهماني عشق آمده بود

هر دو رفتند و سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

لرزش دست نهيف دخترك ،  شوق چيدين سيب از پسرك و تبلور يك احساس از من

شده دنياي منو همدم لحظه هاي تنهائي و دلواپس ام

سالها طي شدو انديشه كنان غرق در اين پندارم

كاش اين باغ، نه باغبان بلكه ديواري نداشت

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 10:9 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

به اول قصه برميگردم من و يك گوشه دنج در ضلع شمالي اطاقم

شوق بي حد و فراسوي يك حس ناب در  تجسم رويائي يك عشق

گره خوردن دوباره انگاره ها با كاشهاي  بي منطق درگستره ذهن جستجوگرم

ساختن لحظه هايي بس خاطره انگيز در فضاي مملو از تنشهاي ناگزير فراق

براستي تو كيستي كه نيستي و اين چنينم، واگر باشي نميدانم شايد

يك تبسمت تمام ساختنها را رنگ و يك طعنه ات تمام باختن ها را رقم زند

زيستن بدين سان هماره ترديد نكوهش افكارم را بدنبال دارد

اين را كه ميداني فاصله بسيار است ميان آمدن و نيامدن و چه بسا بيشتر ميان حس و لمس

به هر حال صورت زندگيم نه درحال كه ديربازيست بدين گونه رقم خورده

نه اينكه رنجيده خاطر باشم كه در فعل ، تنها خاطرت گرمي لحظه هاي بي فروغم است

امروز هم گذشت، به تكرار روزهاي پيشين و  به عادت ديرينه تقويم

ومن صورت بر صفحه سپيد خاطرات گزارده و به خوابي عميق فرو رفته ام تا شايد....

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 15:35 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

سلام بچه ها بازم پائيز اومدو رفت و امروز يه روز زمستوني خوبه دلم واستون تنگ شده بود گفتم يه سري بهتون بزنم ديروز برف خيلي شديدي باريد بي اختيار ياد بچيگيم افتادم راستش وقتي برف ميباريد توي حياط خونه از برف تپه اي ميساختيم و از پايين دريچه اي باز ميكرديم و ميرفتم داخل اون حتي ناهارمون رو ميبرديم اون تو ميخورديم هيچ وقت خنده هاي از ته دل اون روزا يادم نميره هيچ وقت لبخند مهربون آدمهاي اون روزا رو يادم نميره ميخواستم بگم كاش ميشد هميشه بچه ميمونديم  كاش ..چي دارم ميگم دوباره بهتون سر ميزنم دوستتون دارم كامران

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 19:28 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

گردو غبار این اطاق غمو با یاد تو دوباره جارو کردم

بهونه های تلخ بی کسیمو با حس خواستن تو پارو کردم

یاد تو آرومی ی جونم شده تو این فضای سردو غم گرفته

تو این سکوت ممتد اطاقم با این بهونه های نم گرفته

فاصله ها میخوان که یاد تو رو از صفحهء خاطره هام پاک کنن

آدمک برفی احساسمو با گرمی یه عشق نو آب کنن

هیچ نمی دونن که تو لونه کردی با مهربونیت توی قلب تنهام

یکدل و غمخوار منی شدی که ، تمام عمرم رو اسیر غمهام

عاشقی معنا نداره نباشی اینو رو دیوار خونه نوشتم

نیستی ولی تموم زندگیمو با تارو پود عشق تو سرشتم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 18:48 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

نامه ای سربسته رازی مبهم امشب با منه

رازی از یک آشنا، یا دزد شعرای منه

یک تبسم، یک نگاه، آغاز یک احساس بود

شور یک آواز زیبا با نت پرواز بود

در کنارش قافیه پرداز شد ،احساس من

دست چین شد واژه ها با این دل، وسواس من

ساختم از بودنش در دفترم اشعار ناب

از بلندی یِ کمندِ گیسو یِ در پیچ و تاب

لحظه ها طی شد ورق بر رفتن او خورده بود

دفتر اشعار من را او امانت برده بود

وقت رفتن بود و بازم قصه دلواپسی

غربتی تلخ و غریب در کوچه های بی کسی

رفت و بعد رفتنش دستان من فهمیده بود

بی وفا اشعار من را باخودش دزدیده بود

نیمه شب بگذشت و ذهنم غرق این افکار بود

من که نه ، تنها خود او صاحب اشعار بود

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 20:4 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

شايد امروز روز من باشد يک روز از ۳۶۵روز ويا شايد امروز هم به بيرنگى ديروز باشد من هنوز اميدوارم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:50 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

مرا اینگونه پندارید جوانی از تبار یاس،ولی بی روح و بی احساس

ز عشق خالی شدم ،سردم ،جوان اینگونه بی احساس؟

به ظاهر شادو در باطن پر از اندوه و بی رنگی

به بند غم گرفتارو ،پرم از بغض و دلتنگی

میان این همه تکرار، تو آغازی دگر بودی

نسیم ناب صبح من ،شمیم عطر داودی

تو بالم ده ،که بی بالی شکست رویای پروازم

بمان تا انتهای عشق،میان شعرو آوازم

به تردید دلم امشب تو آرامی بده تنها

توئی در باورم با من شریک غصه و غمها

در این تنهایی ممتد سکوتم شاهدم بوده

که این چشمان بی خوابم دمی بی تو نیاسوده

                                                       کامی((۵۷))
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:47 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

با توام ای غافل از این روزگار،دم به دم این عمر ،خزان میشود

غصه دنیا چه خوری بی خرد، قسمت ما خاک وکفن میشود

مشکل خلق چاره اگر نیستی ،وز  پی آزار کسی هم مباش

از غضب و خشم خدا هم بترس،وعده او حق و ادا میشود

سال به هر سال به پستوی خویش ،سیم و زر و سکه نهان کرده ای

هیچ به یک لحظه نظر دوختی ،حال تهی دست چه ها میشود؟

چشم به دنیای پر از دغدغه ،گر تو گشودی به خدا دل سپار

عاقبتِ قسمت  و تقدیر هم ،هر چه خدا خواست همان میشود

با توام ای پا به لگام زمان ،اسب مرادت همه جا تاختی

از من گلزاده شنو عاقبت،دین و دل و هستی ی خود باختی

                                                  کام(۵۶)

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:59 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

می نویسم دوباره به امیدی که یه روز٬حرف این دل رو تو شعرام بخونی

حس این بهونه های تلخمو ٬شب نخوابیدن و لحظه های سرد و بدونی

شاید عادت باشه از تو گفتن اما دل من، خوشه با یاد تو و خاطره ها

کم نشد حتی یه لحظه خواستنت ،با وجود دوری و فاصله ها

هنوزم وقتی که بارون میزنه ،من قدم زنون به کوچه های عاشقی سر میزنم

نیستی اما تو خیال و خاطرم، به هوای عشق تو پَر میزنم

اسم من تو خاطرت هست گُلم؟ یا که از خاطر تو پاک شدم

هنوزم تو قصه هات شاه منم ؟ یا که خیلی وقته که مات شدم

قصه عشق من امروز یه بغض ، تو دل تموم عاشقا شده

باورت نمیشه اما دل من ،واسه بی مهریاتم تنگ شده

توی باغچه کنار پنجره من به یاد بوسه هات گل میکارم

اسم این شعرو به حرمت نگات پریای خاطراتم میزارم

                             کامی (۵۵)

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:2 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

سلام بچه ها خوب هستین سال نو مبارک منو ببخشین میدونم دیر دیر سر میزنم اما بدونین که ته دلم همیشه دلم واسه شماها تنگ میشه همتون رو دوست دارم ۲.۳روز دیگه با چند تا شعر داغ از خودم بر میگردم ((سر زدم به اون درخت که اسمت رو روش حک کرده بودم درخت تو یه کوچه بود و اولین درخت از درختهای بیشمار توی کوچه اما اون درخت بریده شده بود نمی دونم چرا اما اون درخت آرومم میکرد با بغض غریبی دوباره اسمت رو  رو درخت بعدی حک کردم میخواستم اینو بدونی اگه این درخت هم قطع بشه یا تمام این درختها بازم اسمت رو روی یه درخت دیگه حک میکنم  یادت هیچ وقت از دلم نمیره و دوستت خواهم داشت برای همیشه))
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 21:26 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

کندن اسم تو روی تنۀ پیر درخت،شده تنها یادگار ازلحظه ی دلبستگی

این منم با یاد عشقت ماندگار ، در تلاطم های بی اندازه ی وابستگی

نقطه چینِ بعدِ اسم تو، هماره یادهای خسته و بی روحِ تنهائی است در این باورم

آه بی رنگی خودکار است و درد سایشش بر روی سیمای سپید آلود برگ دفترم

عمر ماهمچو قطاری روی ریلِ روزگار،بی صدا میتازد و این تاختن را انتهاست

آخر این هجرت از آغازپیدا و ولی،قسمت و تقدیر بر این اقتضاست

لحظه ای از یاد تو غافل نشد خاطرو آخر بسوخت،این گرانمایه به پای دیدنت

بینوا از دین و از دنیای خود دیگر گذشت،از برای لحظه ای خندیدنت

من به این دلدادگی مغروغم و یادت آرامی ی شبهای غم و دلواپسیست

تا که این شمعم بسوزدمسلکم ،در کنار آتش احساس تو پروانگیست

                                                                 کامی (۵۴)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:9 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

بنویس تموم حرفاتو تو دفتر دلم، اگه دوست نداری حرفی بزنی

منم اون سنگ صبور لحظه هات ،حتی وقتیکه به شیشهء دلم سنگ میزنی

پر بکش با منو و آزادی رو هدیه کن بهم، بیصدا تنهایی موندن تو قفس بسه دیگه

منو لبریز کن از حس قشنگ بودنت، تو هوائی که نفس کشیدنم زجره دیگه

تو ، تو این روزای سرد و بی فروغ ،شور یک ترانه در دفتر احساس منی

نیستی اما بنویس تو هر نفس ،که تو هم عاشقیو مثل منی

ریزش برگای زرد رو صفحهء خیس زمین ،حس وابستگی ی برگه به رنگ زندگی

یا که شوق هجرت و فراره رو شونهء آب ،از همه تکرار و از دلمردگی

آسمون بزرگه هر پرنده ای ،کل پهنای اونو وسعت دنیاش میبینه

واسه اینه همیشه رو قله ها، نزدیک آسمونو دنیای رنگیش میشینه

اگه من پرنده ام یا برگ زرد، توئی اون آسمون و آب روون

بزار همراه تو جاری بشمو، نشم همراهِ غمو بادِ خزوون

بنویس از هر چی که دلت میخواد،جا توی دلم واسه نوشته هات فراوونه

بنویس تا ببینی توی دلم ،گفتن از عشق و وفا چه آسونه

                 بنویس بنویس ...............

                                                               کامی(۵۳)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 22:48 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

من به رقصیدن شبنم روی گلبرگای مریم ، یا به تصویر زمستون پشت یک پنجرهء گرم خوشم

من به پرواز پرستو، توی آسمون آبی ، یا صدای رود شفاف ،میون جنگلی سرسبز  خوشم

من به بوی کاهگل و خاک، زیر قطره های بارون ،میون مردمی ساده، توی یک دهکده ی دور خوشم

با من از عشق بگو، من به چرخیدن این واژه ناب، میون اطلسی لبهای زیبا وو نگاه تو خوشم

من به لبخند یه کودک توی آغوش یه مادر، یا به یاد اولین روز تو کلاس و مدرسه ،میون بچه ها خوشم

من به این طنین گیتار، توی تنهائی وخلوت،یا نوشتن ترانه ازتو واز این بهانه، توی لحظه های دیدار خوشم 

من برای این خوشیها ،زنده ام اما هنوزم ،شده فکرِ روز و شبهام، تو ، تو این روزا دلت به چی خوشه ؟

                                                                                                                         کامی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 21:39 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

زندگی میگذرد بی تو ولی باز دلم ، بی صدا در گذر خاطره ها جا مانده

بس که بی رنگ شده هر روزم ، برگ تقویم ز بی رنگی من وا مانده

رنجش خاطرم از سردی و تنهایی نیست، که شده مونس  روزها و شبم تنهائی

غمم از حس غریبیست که میپندارم ، بی تو ای دوست مرا نیست دگر فردائی

عادت تلخ و لی هر روزم ، کنچ این خانه به لمس خاطرت سر کردن

گوونه ی بیرگ و بیرنگ رو از دوری تو ، با دو چشم خیس خود تر کردن

نو بهار آمد و افسوس دلم، درتب حسرت دیدار رُخت باز بسوخت

بر تن زرد و نهیف و غمزده دوریت رَخت غم و غصه بدوخت

                                                                         کامی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 20:17 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

قانون جنگل داره ، شهر و دیار و خاکم

دروغ گفته کسی که ،ادعا کرده پاکم

بعضی مثال گُرگن ،بعضی مثال بَره

قویترا روی کوه ،ضعیف ترا تو دَره

جنگل ما فرق داره با جنگل قِصه ها

آخه اِحاطه کرده دور اونو غصه ها

قانون ما قدرت و پول و مقام و پارتی

رشوه و زیر میزی ،پول تو حساب کارتی

تو جنگل ما واسه ضعیف ترا هوا نیست

هر کی کثیف تر باشه نمره اون میشه بیست

تو جنگل قصه ها قویترا سیر میشن

گرسنشون نشه باز،با اون شکم پیر میشن

اما تو جنگل ما سیری وجود نداره

حرص و طمع هنوزم جای زیادی داره

ساز دلم کوک نیست زندگی رو بیخیال

حالی آخه نداره شیر بی دندون و یال

                                         کامی 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:33 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

سلام دوستان من

امروز میخوام باهاتون راجب یه اتفاقی که تو راه برگشتن به خونه اتفاق افتاد صحبت کنم،امروز تو راه برگشتن به خونه هوس آب میوه کردم به همین علت به یه مغازه ای از همین صنف مراجعه کردم روبه روی مغازه یه قهوه خونه بود در نزدیکی های در خروجی قهوه خونه یه نفر که دارای اختلالات ذهنی بود نشسته بود و اطراف اون پر شده بود از آدمهائی که داشتن مسخرش میکردن باورتون نمیشه که چطور داشتن اون بدبخت رو آزار میدادن من به این صحنه واقعا تاسف خوردم آخه راستش و بخواین حرکاتی که آدمهای اطراف اون بدبخت انجام میدادن اونارو بیشتر شبیه یه دیوونه کرده بود من از دور شاهد این ماجرا بودم بالا و پائین پریدن اون آدما واسه اینکه اون به اصطلاح دیوونه حرکتی انجام بده یه چهره واقعا تمسخر آمیزی از اونا ساخته بود همه اونها یه طرف فقط یک چیز توجه منو جلب کرد نگاه اون به اصطلاح دیونه به من و لبخند اون به آدمهای اطرافش ،آره شاید باورتون نشه اما یه چیزی بهم گفت که اون داشت تو دلش به این آدمهای احمق میخندید اونا ناخواسته باعث خنده تمام مردم دور و اطرافشون میشدن در حالی که اون ساکت فقط لبخند میزد اونجا بود که یاد این بیت از زنده یاد خانم پروین اعتصامی افتادم که میگفت:

   عاقلان با این کیاست عقل دور اندیش را         در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند

                                                                               دوستتون دارم.... 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:43 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:16 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

چرا وقتیکه آدم به خوبیا فکر میکنه ، هرچی بدبختیه یکجا رو سرش خراب میشه

دنیایی میسازه تو ذهن خودش، اما فردا که میشه تمومشون سراب میشه

چرا هر وقت که میخوای رنگی به دنیات بزنی،قلموت خُشکه و نائی نداره

انگاری دنیای رنگین خدا ، به جز این رنگ سیاهی دیگه رنگی نداره

چرا باید میون دوست و رفیق و آشنا،خودمو تو این قفس جا بُکنم

توی جایی که به دنیا اومدم،همیشه احساس غربت بُکنم

چرا اون دنیایی که هدیه دادی به آدما،اینطوری سیاه وپژمرده شده

ولی انگار که سفید بود اولش،نوبت ما که شدش سیاه شده

چرا تو دنیایی آوردی منو ،که برای یک چراش حتی جوابی ندارم

یه چیزی میگم خدا به دل نگیر ،من دیگه میلی به دنیات ندارم

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:6 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:33 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

تو باران باش و خیسم کن ،از احساسی که در شعرم شکفته

ببار بر من، بشـــــور، گرد و غباری را کــــه در قلبـــــــــم نهفته

ببار تا آن گیاه ریز و نو پا، سر از خاک و قفس دیگر برآرد

بـــــــرویـــَد تا به اوج آسمانها،به شادی روزگاری را سر آرد

دلم امروز هم مهمان گلهاست،میان باغ پائیزی ی احساس

به جمع برگهائی از همه رنگ،به شبنم های ناب از جنس الماس

ببار بر من که اشک چشم من هم،به ویرانی ی احساسم ببارد

میان باغچه های خشک تردید، گلای یاس و نیلوفر بکارد

ببار بر من گرفتارم هنوزم، به پائیزی که بارانی ندارد

به ترس و غصه از پژمردن گل، به آن باغی که فردائی ندارد

دلم باور بر این دارد همیشه، تو با  باران و گلها هم نشینی

نشستیم آرزو کردیم منو ویاس، که تو هرگز روی غم رو نبینی

تمام آسمان مملوء ز ابریست که گوئی نای باریدن ندارد

تمام هم و غم من همین است رَود پائیزو بارانی نبارد

                                                                    کامی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:36 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

لب ساحل، من ِ خسته،باز با یادت تک و تنهام

خیره ام به موج دریا،مثل هر روز توی رویام

روی جزر و مد دریا طرح چشماتو میبینم

آروم آروم باز دوباره میام و پیشت میشینم

یه غروب سرد و دلگیر روی دریا لونه کرده

طفلکی دل اسیرم باز تورو بهونه کرده

رفتی تو میون دریا گم شدی واسه همیشه

آخه این که راه و رسم ،عشق و عاشقی نمیشه

میام هر روز لب ساحل تا نشون از تو بگیرم

به امیدی که دوباره دست گرمت رو بگیرم

با صدفهای تو ساحل اسم نازت رو نوشتم

گله کردم از زمونه از توو از سر نوشتم

بدون تا آخر عمرم من به انتظارت هستم

به شوق نگاه زیبات تا همیشه مست مستم

حرف آخر دل من که به درد عشق دچاره

منو ساحل چشم براهیم تا تو برگردی دوباره

                                                             کامی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:48 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

به دلتنگیش نمی ارزه هوای پاک پائیزی

به غمگینی نمی خونه قناری شعرو آوازی

به پرهایی که بشکسته دگر امید رفتن نیست

که مستلزم بود پرواز بر بالان شاهینی

به بغض اشک آور که در بطن گلو مانده

همان بهتر فروخوردن تا فریاد نالانی

زمین سرد است و من بیزام از امروز و فرداها

گرفتارم در این بن بست  وَهم اندود حیرانی

سکوتم حرفها دارد زبانم غاصر از گفتن

علاجی نیست جز طی کردن ایام ویرانی

چه دنیائیست این، بی رحم و بی احساس و طوفانی

محبت در پس دیوار وعاشقها به زندانی

به هر سمتی نگاهم شد میان چهره ها غم دیدم و حسرت

بریدم بس که دیدم هر طرف چشمان گریانی

حقیقت واژه تلخیست در مصراع پایانی

ندانستم چه آمد بر سر ایران و ایرانی

                                    کامی( تقدیم به دوست خوبم آقا رضا طرلان) 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:26 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

بخند به حال و روز من خندهء تو واسم دَواست

پناه این دل کبود تو زندگی فقط خداست

طلوع عشق تو یه روز سردی روزگارو بُرد

غمزهء چشمون سیات، تموم غصه هامو خورد

بخند که بیقرارمو، لبریز با تو بودنم

بیا که باز شکوفه زد ،بهار از تو خوندنم

بخند که رنگ زندگی نشسته رو لبهای تو

چه دلنشین و دلرباست قشنگی حرفای تو

ذهن پریشون من از ،یاد تو آروم میگیره

قلب ظریف و بی کسم نباشی آسون میمیره

رعد نگاهت کشیده آتیش به روح و جون من

خواستن تو سرشته شد با پوست و استخون من

بخنددورم کن از این کویر تلخ غصه ها

بیا بمون رهام کن از، بود و نبود قصه ها

بخند که خنده های تو درمون دردای منه

حس عجیب خواستنت تموم دنیای منه

                                                       کامی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:11 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

تا کی به یادت باشمو ،سراغی از من نگیری

بمیری جز دستای من ،دست کسی رو بگیری

بی معرفت تر از خودت، تو دنیا آدمی دیدی ؟

واسه یه بار هم که شده واسه دلم، گلی چیدی؟

کار تو تزویر و ریا، دلتنگیات بهونه بود

دلای بیشماری رو ،در دلت روونه بود

من که به این سادگیا دل به کسی نمی دادم

چه اشتباه تلخی بود به اون دلت بها دادم

از یاد تو رفته اگه، تو یاد من مونده ولی

گفتی برای داشتنت، سر زده ام به هر دری

شعلهء آتیش و منو، گیتارو بارون نگام

دریای خاطراتمو ،طنین دلگیر صدام

چه شبها تو مدح نگات ،مهمون غصه ها بودیم

هیچ ندونستیم که توی، حصار حیله ها بودیم

میرم و میشکنم یه روز شیشهء دلبستگی رو

میسوزونم هر جور شده دنیای وابستگی رو

میرم یه روزی از یشت، قدر دلم رو بدونی

یه گوشه ای بشینی و از دل تنهات بخونی

                                                 کامی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:59 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

خدایا ذات من طفلی است در چنگال امیال زمانه

به قرآن کریمت میدهم سوگند، مرا از دام این نفسم رها کن

به این مغروق در حیله ،به این مهجور بی سامان

تو از گنجینه فطرت، به قدر توشه راهی عطا کن

نپرس از روزگار من خجل از کرده و افکار خویشم

چنان کردم که شیطان لعینت گاه، میخندد به ریشم

هزاران بار نشانم داد راه راست را آئین و کیشم

ولی با این همه امروز هم گمراه و سرگردان پیشم

خداوندا چه کردی بادلم جز یاد تو آرامشم نیست

به غیر از خلوتت در این جهان آسایشم نیست

به قلبی که به عشقت می تپد یارب نظر کن

که بر تنهائی و فقدان مهرت طاقتم نیست

                                                          کامی

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:54 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

افتاده ام در مخمصه خدا به دادم برسه

میمیرم و زنده میشم تا که صدام بش برسه

کارم شده یه گوشه ای به انتظارش بشینم

الان میاد نمیدونم پاشم برم یا بشینم

نه میتونم حرف بزنم نه یک لحظه نگاش کنم

سرگردون و پریشونم نمی دونم چیکار کنم

امروز میخوام قدم زنون کنار اون حرف بزنم

هر کی بخواد نگاش کنه بی بوروبرگرد بزنم

نه نکنه با این کارم فکر بکنه بی کلاسم

لات سر کوچه نشین بی کارم و آس و پاسم

بهش میگم که دکترم یا که میگم مهندسم

مدافع حقوق زن یا شایدم حسابرسم

نه راستشو بهش میگم ،میگم خانم من عاشقم

به دام اون افتادم و از همه دنیا فارغم

داره میاد باید پاشم دستی به موهام بکشم

اینهمه افکارو چطور دنبال ذهنم بکشم

لال شدم و بازم گذشت به سادگی از پیش من

انگار تموم واژه ها باز خندیدن به ریش من

اما هنوز فردایی هست میام بازم ببینمش

پس فرداو روزهای بعد میام اگه نبینمش

امروز اگه هیچی نداشت ولی نگاهشو دیدم

گرچه توی دلم به این سادگیام میخندیدم

 

                                           هدیه به نگات...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:16 توسط کامران گلزاده kamran golzade|

باز که تو گرفته ای، ای دل بیقرار من

خسته و غم زده باز نشسته ای کنار من

یادته گفتم نرو ، من نگران حالتم

رفتی منتظر میشم برگرد که چشم براهتم

ولی تو میگفتی از چشمای اون برای من

گفتی دیوونه میشم وقتی میخونه واسه من

آخ چه شبها که توی دلهره طی شد تو ندیدی

یا که دیدی و یواش گفتی شتر دیدی ندیدی

میدونم یاد نگاش آتیش به دنیات میزنه

خیلی سخته عشق تو بره و بهت سر نزنه

آخر عشق همینه شکستن و دم نزدن

تو یِ کوچه های یاد و خاطره پرسه زدن

گر چه سخت اما دلم امروزهم گذشت و رفت

غم دیگه فایده نداره عاشقت پر زد و رفت

شاید تو خیالتم فکر نمی کردی ببازی

بشه این تجربه تا دلت رو هر دم نبازی


                                          کامی


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:14 توسط کامران گلزاده kamran golzade|


آخرين مطالب
» من و تو
» تا تو هستي
» جز ياد تو..
» باغ بي ديوار
» صفحه سپيد خاطرات
» برف
» باز دوباره یاد تو
» دزد شعرهای من.....
» 365
» مرا اینگونه پندارید
Design By : Pars Skin